تبليغاتX
اعترافات یک عاشق
 
اعترافات یک عاشق
از عشق من به هر سو در شهر گفت و گویی است
 
زیر خاکستر

زیر خاکستر ذهنم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری است زعشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

*****

عشقی آن گونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم ازاین که چرا

مانده ام زنده هنوز

*****

گاه گاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آن که جانم را سوخت

یاد می آردازاین بنده هنوز

*****

سخت جانی را بین

که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از

بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

*****

گر چه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

*****

گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت"

سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

*****

دفتر عمر مرا

دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

هم چنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

*****

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

*****

"آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

*****

زنده یاد حمید مصدق

  نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 22:39  توسط آرزو  | 
یاد یار دل آزار

من یاد یار دل آزار را/ از یاد می برم

من خاطرات یار ستم کار را /بر باد می دهم

من آتش سوزان عشق را/ در این دل غم زده/ خاموش میکنم

من همه خاطرات را/ فراموش میکنم

من از همه روز و شبان تلخ/ رنگ حضور مکرر و دیرین یار را/ پاک میکنم

من عطر و بوی یار را/ در خاک میکنم

من این دل از غم شکسته را/ از رهگذار دوست دور میکنم

من چشم همیشه متنظر دوست را/ کور میکنم

هرگز دگر صدای دوست/ به گوشم نمی رسد

این قلب پرتپش از یاد او/ دیگر نمی تپد

مرغ خیال من/ به هوای سر کویش نمیرود

رخسار غم زده و زرد من دگر/ با دیدن رخش/ گلگون نمی شود

هرگز دل از غم شکسته ام/ دیگر به یاد لبش/ خون نمی شود

روح همیشه پریشان من دگر/ با یاد روی او/ حیران نمیشود

گامم به کوی او/ لرزان نمی شود

یادش برای من/ غارتگر دل/ رهزن ایمان نمی شود

من پرده های رنج و غم و درد عشق را/ یکباره می درم

من یاد یار دل آزار را/ از یاد می برم

این را کسی درون من خسته از فریب/ فریاد میکند

اما من از تمام وجود/ از قطره قطره خون/ از همه اجزا و تار و پود

از عمق جان به لب بررسیده ام /از پاره های قلب شکسته/ دل رنج دیده ام

فریاد میزنم:

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمیکنم......... صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم

فریاد دیگری این گونه می رسد:

دیگر مرا با همه خاطرات کار نیست/ دیگر دلم گرفتار یار نیست

اما دمی دگر/ آهی ز زیر لب/ نجوای آخرین/ آواز می دهد:

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست........ در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

  نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 17:20  توسط آرزو  | 
دیداری دیگر

دیگر برای دیدن او نیست، بی گمان

                             کاین راه صعب را همه شب

                                                             بر خود هموار می کنم.

او مرده است

او مرده است در من و دیگر وجود او

                                          از یاد رفته است.

در من تمام آن همه شب ها و روزها

                                          برباد رفته است.

اینک من با عصای پیری خود در دست

                               بر جان خود

                               تمامی این راه سخت را هموار می کنم.

اما برای دیدن او؟

                   هرگز!

                   من از مزار عهد جوانی خویشتن

                                                         دیدار می کنم.

  نوشته شده در  جمعه 30 دی1384ساعت 0:23  توسط آرزو  | 
شرح پریشانی (4)

ای پسر چند به کام ِ دگرانت بینم---- سرخوش و مست زجام دگرانت بینم

مایه عیش ِ مدام دگرانت بینم---- ساقی ِ مجلس ِ عام ِ دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوس ها که ندارند هوسناکی چند

یار ِ این  طایفه ی  خانه  برانداز مباش---- ازتوحیف است به این طایفه دمسازمباش

میشوی شهره به این فرقه هم آوازمباش---- غافل از لعب ِ حریفان ِ دغل باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری است مبادا که ببازی خود را

درکمین تو بسی عیب شماران هستند---- سینه  پر درد  ز تو  کینه گذاران هستند

داغ  بر سینه  ز تو سینه فکاران هستند---- غرض این است که درقصد تویاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف دور و برت باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر«وحشی» هوس روی تو رفت---- وز دلش آرزوی ِ قامت ِ دلجوی ِ تو رفت

شد دل آزرده  و آزرده دل از کوی  تو رفت---- با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیزکسان گوش کند

  نوشته شده در  جمعه 13 آبان1384ساعت 13:26  توسط آرزو  | 
شرح پریشانی (3)

آن که برجانم ازاو دم به دم آزاري هست---- مي توان يافت كه بر دل زمنش باري هست

از من و بندگي من اگرش عاري هست---- بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست

به وفاداري من نيست دراين شهر كسي

بنده اي هم چو مرا هست خريدار بسي

مدتي در ره عشق تو دويديم بس است---- راه ِ صد باديه درد بريديم بس است

قدم از راه ِ طلب باز کشیدیم بس است---- اول وآخراین مرحله دیدیم بس است

بعد ازاین ما وسر کوی دل آرای دگر

با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر ازدل محزون نرود---- آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود---- چه گمان غلط است این، برود چون نرود

چند کس ازتو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

  نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 21:18  توسط آرزو  | 
شرح پریشانی (2)

چاره این است وندارم به ازاین رای دگر---- که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر---- برکف پای دگربوسه زنم جای دگر

بعدازاین رای من این است وهمین خواهد بود

من براین هستم والبته چنین خواهد بود

پیش او یار ِ نو و یار ِ کهن هردو یکی است---- حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی است

قول زاغ وغزل مرغ چمن هردو یکی است---- نغمه  بلبل وغوغای ِ زغن هر دو یکی است

این ندانسته که قدرهمه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی یاردگرباشم به---- چند روزی  پی  دلدارِ دگر باشم به

عندلیبِ گل ِ رخسارِ دگر باشم به---- مرغ خوش نغمه گلزاردگرباشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم ازتازه جوانان چمن ممتازش

  نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 21:48  توسط آرزو  | 
شرح پریشانی (1)

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید---- داستانِ ِغم ِ پنهانی ِ من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش  کنید---- گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم---- ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم---- بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس درآن سلسله غیرازمن ودل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت---- سنبل پرشکنش هیچ گرفتارنداشت

این همه مشتری و گرمی بازارنداشت ---- یوسفی بود ولی هیچ خریدارنداشت

اول آن کس که خریدارشدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او---- داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او---- شهر پرگشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

  نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 20:44  توسط آرزو  | 
عاشقانه ها (1)

از این به بعد هر روز با یه شعر که با حال و روز من بی مناسبت نیست به کار ادامه می دم. البته ادامه ماجرای خودمو هفتگی می نویسم. امروز یه قسمت از منظومه لیلی و مجنون رو انتخاب کردم. شما هم بخونید:

دید مجنون را یکی صحرا نورد---- در میان ِ بادیه  بنشسته  فرد

کرده صفحه ریگ وانگشتان قلم---- میزند بااشک خونین این رقم

گفت:ای مجنون شیدا چیست این---- مینویسی نامه بهر کیست این

گفت : مشق ِِ نام ِ لیلی  می کنم ---- خاطرِ خود را تسلی می کنم

چون میسر نیست برمن کام او ---- عشق بازی می کنم با نام او

  نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 19:36  توسط آرزو  | 
طلوع عشق

همیشه من چنین مجنون نبودم ---- زعقل وعافیت بیرون نبودم

چوتوعاقل بدم من نیز روزی ---- چنین دیوانه و مفتون نبودم

من هیچ تجربه عاشقانه ای نداشتم و یک دیدار ساده منو به این وادی پرتاب کرد. ولی همون دیداراول کافی بود که تموم رشته های قبلی ام پنبه بشه. اول فکر میکردم که یک رابطه ساده و دوستانه است ولی ازهمون اول یک حس جذاب و شیرین پیوند من واونوهردم عمیقتر میکرد. این جذابیت دوستی مارو به سرعت وسعت وعمقی مثال زدنی بخشید. دیدارها که اول درفاصله های زمانی زیاد اتفاق می افتاد به سرعت به کمترین زمان ممکن کاهش یافت. من ازهربهانه ای برای دیداری تازه استفاده میکردم و بدون اون که خودم بخوام دلبستگی ام به اون بیشتر و بیشتر میشد. تغییرات نامحسوسی در روابط ما اتفاق افتاده بود. آن چه که ما را به هم نزدیک کرده بود اشتراکات فکری ما و موضوع های مشترک مورد علاقه ما بود و ابتدا ما فقط همین ها را بهانه ای برای دیداری میکردیم ولی کم کم اونقدر به هم نزدیک شدیم که بهانه ها فراموش شد. حالا ما دیگه به دیدن هم نیاز داشتیم و شاید بهتر باشه که بگم من به دیداراون نیاز داشتم. من دیگه بدون فکراون نمی تونستم زندگی کنم. بله به همین سادگی عاشق شده بودم. اول سعی کردم خودمو قانع کنم که هر وقت بخوام میتونم اونو فراموش کنم و به همین دلخوش بودم. من به اراده خودم می نازیدم و غافل بودم از روزی که بخوام اونو فراموش کنم و نتونم. حالا اون روز رسیده و الان من باید اونو فراموش کنم . اما آیا میتونم؟

"عشق می آید و چنان روح به جسمی مرده حیات می بخشد و آن گاه که عشق گام رفتن بردارد وصفش به بیان نمی گنجد"

  نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 22:51  توسط آرزو  | 
نوبت عاشقی

من مست جام باقی ام دارم هوای عاشقی ــــــ حیران روی ساقی ام دارم هوای عاشقی

سال های جوانی را چشم و گوش بسته می گذراندم، نه برهمه چیز بلکه فقط برعشق وعاشقی. آن وقت ها که هم سن وسال های من به تعداد دوست ها و حجم نامه هایشان می نازیدند من فقط سرم به کارخودم بود. البته به جز درس و مشق روزانه در مدرسه و دانشگاه به مطالعه هم علاقمند بودم و کتاب های زیادی را می خواندم وازهم سن و سال های خودم با جامعه و شرایط آن آشنایی بیشتری داشتم و فکر میکردم که با همین چیزها میتوانم آینده خوبی برای خودم بسازم. فکر میکردم همیشه این منم که تصمیم می گیرم. همیشه این منم که انتخاب می کنم. همیشه اراده من تعیین کننده است و حتی فکر میکردم این منم که به میل و علاقه خودم جهت می دهم و هر کسی را بخواهم دوست می دارم و ازهر که بخواهم متنفر میشوم. این منم که ازهرچه بخواهم خوشم می آید و برعکس. اما زمان زیادی نگذشت که همه این باورها و ادعاها باد هوا شد و به آسمانها پیوست. "آن گاه که طوفان عشق وزیدن گیرد تاب پایداری کجاست."

و طوفان عشق زندگی من را درنوردید. همه چیز با یک دیدار ساده شروع شد مثل همیشه.

آری نوبت عاشقی فرا رسیده بود.

  نوشته شده در  جمعه 29 مهر1384ساعت 9:38  توسط آرزو  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM